تبليغاتX
من و خودم و فرشته
 

آدم‌های ساده را دوست دارم. همان‌ها که بدی هیچ کس را باور ندارند.

همان‌ها که برای همه لبخند دارند. همان‌ها که همیشه هستند، برای همه هستند.

آدم‌های ساده را باید مثل یک تابلوی نقاشی ساعت‌ها تماشا کرد؛ عمرشان کوتاه است.

بسکه هر کسی از راه می‌رسد یا ازشان سوءاستفاده می‌کند یا زمینشان می‌زند یا درس ساده نبودن بهشان می‌دهد.

آدم‌های ساده را دوست دارم. بوی ناب "آدم" می‌دهند.

+ نوشته شده توسط فرشته در سه شنبه 12 بهمن1389 و ساعت 12:49 |

 

خدایا به خاطر تمام چیزهایی که دادی،

ندادی،

دادی پس گرفتی،

ندادی بعدا دادی،

ندادی بعدا می خوای بدی،

دادی بعدا می خوای پس بگیری،

داده بودی و پس گرفته بودی،

اگه بدی پس می گیری،

پس گرفتی دادی،

پس گرفتی بعدا می خوای بدی،

اگه می دادی پس می گرفتی،

نداده بودی فکر می کردیم دادی و پس گرفتی،

خلاصه خداجون سرتو درد نیارم به خاطر همه شکر!!

 

+ نوشته شده توسط فرشته در چهارشنبه 31 شهریور1389 و ساعت 12:19 |

چهار گروه انسانها از دید دکتر علی شریعتی

 

آنانی که وقتی هستند هستند وقتی که نیستند هم نیستند.

عمده آدم ها.

حضورشان مبتنی به فیزیک است. تنها با لمس ابعاد جسمانی آن هاست که قابل فهم می‌شوند. بنابراین اینان تنها هویت جسمی دارند.

 

آنانی که وقتی هستند نیستند وقتی که نیستند هم نیستند.

مردگانی متحرک در جهان.

خود فروختگانی که هویتشان را به ازای چیزی فانی واگذاشته‌اند.

بی شخصیت‌اندو بی اعتبار. هرگز به چشم نمی‌آیند.

مرده و زنده‌اشان یکی است.

 

آنانی که وقتی هستند هستند وقتی که نیستند هم هستند.

آدم های معتبر و با شخصیت.

کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم تاثیرشان را میگذارند. کسانی که همواره به خاطر ما می‌مانند.

دوستشان داریم و برایشان ارزش و احترام قائلیم.

 

آنانی که وقتی هستند نیستند وقتی که نیستند هستند.

شگفت انگیز ترین آدم ها.

در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوه اند که ما نمی‌توانیم حضورشان را دریابیم. اما وقتی که از پیش ما میروند نرم نرم آهسته آهسته درک می‌کنیم. باز می‌شناسیم. می فهمیم که آنان چه بودند. چه می گفتند وچه میخواستند. ما همیشه عاشق این آدم ها هستیم . هزار حرف داریم برایشان. اما وقتی در برابرشان قرار می‌گیریم قفل بر زبانمان می‌زنند. اختیار از ما سلب می‌شود. سکوت می‌کنیم و غرقه در حضور آنان مست می‌شویم و درست در زمانی که می‌روند یادمان می آید که چه حرف ها داشتیم و نگفتیم.

شاید تعداد این ها در زندگی هر کدام از ما

به تعداد انگشتان دست هم نرسد

 

و ما از کدام دسته ایم؟

 

+ نوشته شده توسط فرشته در دوشنبه 11 مرداد1389 و ساعت 14:58 |

با افکار زیبا زندگی کن ، چون زندگی به اندازه فکرهای تو زیبا می شود .

بالاخره بعد از دو ماه و نیم تونستم از خونه دل بکنم و به خیابونهای تهران پا بزارم . عین اینایی که تازه اومدن شهر، دیدن خیابون های تهران برام تازگی داشت . با ذوق و شوق خیابونها و در و دیوار رو نگاه می کردم و حالشو می بردم . خداییش دوران سختی رو پشت سر گذاشتم ولی به یاری خدا تموم شد . البته از حق نگذریم یکی از کسانی که تو این دوران خیلی در حقم لطف کرد آقای سینایی فیزیوتراپ زبردست و مهربونی هستش که ازش ممنمونم و براش آرزوی سلامتی و موفقیت دارم .

وقتی پا گذاشتم اداره باید به تک تک همکارها پاسخگو بودم . اگه می دونستم که صد نفر ادم ازم سوال و جواب می کنند که چی شد که اینجوری شد و چه اتفاقی برام افتاده ؟ حتما یا یه جزوه با تیراژ بالا تهیه می کردم یا صدام رو ضبط می کردم و براشون پخش می کردم . ولی خدا رو شکر این فشار برای روز اول بود و کم کم بی رنگ شد .

طی این چند وقت فقط دوبار سفر کردم و بر خلاف بعضی ها که چتر بازی بلدند ما باید با هزینه گزاف با تور سفر کنیم . اینم یه عکس یادگاری از همسفرهام که ساعات خوب و پر خاطره ای رو با هم سپری کردیم . ( توضیح : بنده تو این عکس نیستم )  

        

+ نوشته شده توسط فرشته در پنجشنبه 7 مرداد1389 و ساعت 15:12 |

یه تبریک ویژه به همه تیرماهی ها مخصوصا اونایی که چنین روزی پا به دنیای پر از خالی گذاشتن ، به قول پروین زمینی شدنتون مبارک !!!

روزها عین یه فیلمی که رو دور تند گذاشته باشیش همینطوری داره برای خودش رد می شه دریغ از اینکه ملاحظه مردم رو بکنه . بنده خدا این رضا صادقی یه چیزی می دونست که هی می گفت وایستا دنیا من می خوام پیاده شم .

خلاصه اینکه بی خود و بی جهت ، شوخی شوخی پا به دهه سوم زندگیمون گذاشتیم . دندونامون داره رنگ موهامون می شه ... .   بماند که دوماهی می شه که دارم با عصا لی لی کنان از این سو به اون سووو می رم  و هنوزم جلسات فیزیوتراپیم تموم نشده .

البته ناگفته نماند که خداوند تو خلقت تیرماهی ها وقت زیاد گذاشته و به قول همزادم عین قالی کرمون می مونن .  مطابق هر سال به همه دوستان تیر ماهی ام که ماشااله قربونش برم تعدادشون هم کم نیست تبریک می گم و برای همشون آرزوی سلامتی و شادکامی دارم .

 

+ نوشته شده توسط فرشته در دوشنبه 7 تیر1389 و ساعت 20:19 |
 

     باران باش ، مپرس کاسه های خالی از آن کیست ...

 

+ نوشته شده توسط فرشته در یکشنبه 23 خرداد1389 و ساعت 23:21 |

 

نزدیک یک ماه می شه به خاطر جراحی زانو ، تو خونه کنج عزلت گزیدم . انگار دستم از دنیا کوتاه شده . خداییش خیلی سخته ها اااااااااا  . تو این چند وقتی که پام وبال گردنم بوده و هست، اصلا حوصله هیچ کاری رو نداشتم . کنکور ارشد رو که اصلا نتونستم برم سر جلسه ، زبان که کاملا تعطیل ، یه ذره دست و پا شکسته فیلم می دیدم، آخر شبا هم مطالعه آزاد . تلویزیون هم که قربونش برم برنامه هاش تصویر زندگی و به خانه بر می گردیم و ... تو چند صد نوبت ، راز بقا و مستند و سخنرانی و فوتبال هم که جز برنامه های اصلیش هستش . واقعا باید به رسانه تصویری دست مریزاد گفت . اون برون مرزی ها هم وسط پیام بازرگانی یه موقع ها یه برنامه ای ، فیلمی پخش می کنه.

ولی خداییش تو این مدت دوستان و همکارای خوبم با تلفن هاشون منو شرمنده کردن . نرجس که یه خروار اس ام اس جمع کرده بود تا روزهایی که بیمارستان بودم حوصلم سر نره ، پروین هم که عین رادیو پیام مرتب زنگ می زنه و جویای احوالم می شه ، شبنم هم عصرها که از اداره بر می گرده زنگ می زنه و تمام اتفاقات اداره و اتاقمون و جد و آباد اداره رو گزارش می ده. مریم هم که سنگ صبور همه بچه های دفتر ماست ، همیشه با حرفای دلنشینش بهم انرژی مثبت میده ، سارا ( که یک شب تو بیمارستان رو با هم به صبح رسوندیم) و میترا و فائقه و یلدا و بیانکا و مابقی بچه ها هم به نحوی دیگر ... .  مامانم هم که دیگه نگوووووووووووووووووو ، بنده خدا به خاطر من خونه نشین شده و همه زحمتها گردنشه .

خلاصه اینکه الهی هیچ کس هیچ بیماری و کسالتی نداشته باشه و خدا همه مریض ها رو شفا بده .

" بگذار سرنوشت هر راهی را که می خواهد برود ما راهمان جداست ، بگذار این ابرها تا می توانند ببارند ما چترمان خداست . "

 

+ نوشته شده توسط فرشته در دوشنبه 10 خرداد1389 و ساعت 13:55 |

 

زندگي صحنه يکتاي هنرمندي ماست،
هر کسي نغمه خود خواند و از صحنه رود،
صحنه پيوسته به جاست،
خرم آن نغمه که مردم بسپارند به ياد.
سال نو مبارک.

  

+ نوشته شده توسط فرشته در شنبه 29 اسفند1388 و ساعت 10:39 |

ماجراهای من و ماشینم طی چند روز گذشته :

- به قصد خرید از حراج فصل رفتم هفت تیر که پالتو بخرم . تو یه کوچه بن بست جای پارک پیدا کردم ، پیش خودم گفتم تو این کوچه تنگ و تاریک زیاد امنیت نیست بزار قفل فرمون رو بزنم و با خیال راحت برم . دِلِی دِلِی کنان رفتم به سوی خرید ، کل هفت تیر رو بالا و پایین کردم دریغ از یه جنس به درد بخور . به ناچار دست از پا دراز تر عین پلنگ صورتی برگشتم جای اولم ، در ماشین رو که باز کردم اومدم قفل فرمون رو باز کنم که دیدم ای دل غافل کلیدش رو یادم رفته بیارم . دود از کلم بلند شد . خلاصه اینکه پیاده گز کردم تا خونه و آخر شب دوباره به اتفاق پدر رفتیم رخشم رو آوردیم .

- یکشنبه بین تعطیلات رو اکثرا مرخصی گرفتن ولی من باید می رفتم سر کار ، اصلا حس و حالش نبود ، گفتم به جای سرویس با ماشین برم . خیال کردم روز شنبه هستش و ماشین منم که فرده ؟؟؟ طرح رو چی کار کنم ؟ گفتم زیاد خبری نیست ، امروز تق و لقه . سرچهار راه سه چهار تا مامور قل چماق ایستاده بودن ، خودم اومدم کنار و بعد از چاق سلامتی با مامورا ، گفتم ببخشید اجازه هست من امروز رد بشم ؟ ماموره گفت بفرمایید خانم شما که مشکلی ندارید پلاکتون فرده . گفتم مگه امروز چند شنبه است ؟ گفت : حواست کجاست ؟ امروز یکشنبه است . وای....  کلی ضایع شدم ، تا گوشهام سرخ شده بود .

- تو اتوبان همت گازشو دادم و از اینکه یه اتوبان خلوت پیدا کرده بودم داشتم ذوق مرگ می شدم ، وسط راه صدای تلق تلق از چرخ به گوشم رسید ، فکر کردم پنچر شدم ، پیاده شدم دیدم لاستیک سمت راننده  کم باده ولی پنچر نیست . گفتم خوب شاید این صدا برای چیز خاصی نباشه . به راهم ادامه ، جالب اینجا بود سرعت که بالا می رفت صدای لعنتی قطع می شد . خلاصه بعد از یه بار بالا پایین شدن تو همت،  برگشتم خونه . متوجه شدیم که دو تا پیچ های چرخ باز شده چون وقتی قالپاق رو در آوردیم دو تا پیچ مبارک افتادن روی زمین . اون دو تای دیگش هم شل شده بودن . خلاصه اینکه اگه الان زنده هستم از لطف خداست.

- از پارکینگ اومدم بیرون دیدم ماشین یه ریز خاموش می شه . تا برسم به تعمیرگاه شاید صد بار خاموش شد ، البته بماند که چند بار هم تو دنده خودم روشنش کردم و از این امتحان سر افراز بیرون اومدم . تعمیرکار یه ذره گازش رو بیشتر کرد و ماشین دیگه خاموش نشد ولی به جاش یه اتفاق دیگه افتاد . لوله اگزوز کنده شده بود و یه صدای نخراشی کل ماشین رو گرفته بود انگار تو پیست رالی بودم از یه طرف خوشم اومده بود از سر و صداش از طرف دیگه مردم یه جوری نگام می کردن که نگاهشون از صدتا فحش و بد و بیراه بد تر بود.

خلاصه اینکه در طی یک هفته تجربیات زیادی رو کسب کردم و خاطراتی شد برام .

+ نوشته شده توسط فرشته در چهارشنبه 28 بهمن1388 و ساعت 15:44 |
به میمنت و مبارکی امسال هم برای ارشد شرکت کردم ، از اونجایی که خیلی امیدوارم که بالاخره شانسکی تو کنکور قبول می شم بازم کم نیاوردم و دفترچه رو پر کردم . انگار یه دینه گردنم که هر سال باید 20-30 تومن پول بی زبون رو بریزم تو شکم دانشگاه آزاد ، چه می شه کرد دیگه !!!  چون می خواستم یه ذره تنوع در کار باشه امسال مدیریت اجرایی رو انتخاب کردم و کلکسیونی از کتابهای مورد نظر رو به کتابخونه اضافه کردم .

 خدا کنه همه قبول بشن ، منم از دعای اونا قبول بشم .   

 

+ نوشته شده توسط فرشته در سه شنبه 20 بهمن1388 و ساعت 16:2 |


Powered By
BLOGFA.COM